|
پله پله تا خدا
|
||
|
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند / بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت |
مدتی بود نفس ها به شماره افتاده بود و امانش را بریده بود
با اینکه سالیان سال از این درد رنج می برد
اما این بار تجربه سختی را پشت سر گذاشت...
سه سال متوالی با بقیه مادربزرگها همسفر مشهد بودیم
یادش بخیر!
وقتی همه می گفتند و از ته دل می خندیدند
تو فقط از خنده آنها می خندیدی و از بودن در بین ایشان خشنود بودی.
سرشار از متانت، صبوری و زیبایی و...
با این همه غصه!
با یک دختر بیمار!
اولین سفری که افتخار داشتم با شما باشم همراهم دیوان حافظ را آورده بودم
شبی که برای همه یک فال گرفتم خوب یادم هست
شعر تو این بود:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند...
و تو در آن لحظه گریستی!
حال می فهمم چرا؟!
خوش به سعادتت!
چه کردی که همه را داغدار خود نمودی؟
این بار چگونه بدون تو مادربزرگها را راهی مشهد الرضا کنیم؟
انشاءالله با خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها همانطور که دوست داشتی همراه شوی.
برای ما بازماندگان هم نزد خدا دعا کن
که مادری و دعایت مستجاب...

جایی که هیچ کس مرا نشناسد
جایی که بودن یا نبودن مسئله نباشد
به ناکجا آباد
به هر جا غیر از اینجا
کسی آنجا مرا نخواهد دید...
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد
قطار مي گذشت و سبك مي شد،
زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد.
پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند،
قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد،
در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد
ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
و نوع تربیت اون زمان رو با حالا مقایسه کنیم میبینیم زمین تا آسمون با هم فرق دارن.
اون زمان مدیریت بصورت دستوری و اجبار بود.
بچه ها بایستی اونچه که پدر و مادر (مخصوصاً پدر) حکم می کرد رو اجرا می کردند.
حتی در مورد انجام تکالیف دینی شان مثل نماز خوندن
تا جایی که اگه نماز نمی خوند با سیستم خشنی روبرو می شد.
که به قول یک نفر از ترسشون می رفتن پشت یخچال قایم می شدن.
وقتی این بچه ها بزرگ شدند و تشکیل خانواده دادن نوع تربیت فرزندشون خیلی تغییر کرد.
چون نمی خواستن بلاهایی که به سرشون اومده تکرار بشه.
یه عده از خانواده ها بطور کامل از دین و ایمون زده شدن و اطلاعات لازم رو به نسل بعد منتقل نکردن،
گروهی هم همون روال رو ادامه دادن و دست به تغییرات نزدن.
اما گروهی هم از لحاظ علمی و فکری زحمت کشیدن و رشد کردن و تقریباً متعادل رفتار کردن.
وقتی به نسل امروز خودمون نگاه می کنیم شاید تأسف بخوریم که حیف از این جوونا!!
واقعاً این وسط حق با کیه و تقصیر کیه؟؟؟
اگه جوونی دیگه نمی خواد زور بالاسرش باشه و برای خودش دارای عقایدی شده چه باید کرد؟
دیروز برای اولین بار حس کردم که یه مادر برای تربیت بچه ش چقدر استرس داره!
باورش سخته ولی یه گوشه ای رو لمس کردم.
نمی دونم با یه جوونی که تازه وارد دنیای ارتباطات شده چطور باید برخورد کرد
که از یک طرف آسیب نبینه و از طرف دیگه به مخفی کاری روی نیاره؟
خیلی سخته آگاه کردن جوون ۱۷ ساله طوریکه سلب اعتماد نشه.
می خواهم بدانم...
حفظ دنیا و آخرت همزمان چگونه میسر است؟
و راه آگاهی دادن چیست؟
گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنیم
گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنیم
گاه یک نگاه آنقدر سنگین میشود که که چشمها رهایش نمیکنند
گاه یک عشق آنقدر ماندگار میشود که تا آخر عمر فراموشش نمیکنیم
و تمامی اینها چیزهایی است که با آن زندگی می کنیم،
و چه زیباست این گونه بودن، بودنی که حتی برای یک بار باشد...
نام فیلم: زندگی بر روی زمین
نویسنده، تهیه کننده و کارگردان: خداوند
بازیگران: انسانها
تصویربردار و صدابردار: ملائک
تاریخ ضبط: از تولد تا مرگ انسان
زمان پخش فیلم: روز قیامت
خلاصه داستان:
این داستان از آنجایی شروع می شود که خدا تصمیم می گیرد بهترین مخلوقش را امتحان کند.
« وإذقال ربک للملئکة إنی جاعلٌ فی الأرض خلیفة »
و آنگاه که گفت:
« تبارک الله احسن الخالقین »
اقداماتی نیز برای بهتر شدن فیلم صورت گرفت:
« وإذقلنا للملئکة اسجدوا لآدم فسجدوا إلاّ ابلیس »
کلید داستان با هبوط آدم به زمین زده شد.
آدم و حوا اولین هنرپیشه های مرد و زن داستان زندگی بر روی زمین شدند.
آنگاه کارگردان علم اسماء را به ایشان جهت ایفای نقش بهتر یاد داد:
« وعلّم آدم الأسماء کلّها »
سناریوی این داستان مکتوب شد و انسانها براساس نقش خود بر روی زمین زندگی کردند تا به امروز.
اکنون "من" مشغول ایفای نقش خود هستم.
آیا واقعاْ بر اساس سناریو پیش می روم و دیالوگهای مربوط به خود را تکرار می کنم؟
آیا گاهی اوقات بر آنچه نویسنده داستان برایم نوشته دست برد نمی زنم؟
همه می دانیم که هر داستانی قوانین خاص خود را دارد، چه بخواهیم و چه نخواهیم!
اگر برخلاف نقش مکتوب خود پیش برویم نه تنها به هدف مطلوب یعنی ایجاد فیلم خوب نمی رسیم،
بلکه بعد از اکران فیلم هم پاداشی از سوی کارگردان دریافت نخواهیم کرد.
آیا ما هنرپیشگان روی زمین در ایفای نقش، هماهنگی لازم را داریم یا نه؟
هرچه فکر می کنم می بینم چقدر کار این کارگردان مشکل است.
باید با تمام هنرپیشه هایش دست و پنجه نرم کرده و آنها را هدایت کند.
چرا ما زندگی را به دید یک فیلم نمی بینیم؟
چرا در حقیقت و رویا شک می کنیم؟
چرا وقتی می دانیم روز اکران فیلم زندگیمان خواهد رسید، انقدر به آن واسته ایم؟
چرا به نقشی که می دانیم براساس استعداد و ظرفیتمان به ما داده شده اعتراض داریم؟
حقیقتاْ روزی چند بار به این کارگردان می گوییم: "چرا"؟
و روزی چند بار از او به خاطر دادن نقش صحیح تشکر می کنیم؟
چرا دائم نقش خود را با دیگری مقایسه می کنیم و بازهم اعتراض که بی انصافیست؟
براستی که عجب کارگردانی است.
با این همه امکانات و زمان مناسب و راهنمایان عالی و...
باز هم اعتراض، اعتراض، اعتراض...
خیلی دوست دارم برای چراهایم جوابی پیدا کنم.
به هرحال برای همه پایان خوشی را در این فیلم آرزومندم.
باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه و آیینه
باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد غصه می سوزد
شب می گدازد سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه بیدار
تا روزهای با تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی
دل می کشد ما را تو می دانی
تو را فریب داده اند
تو را به بازی کشانده اند
هیچکدام را نباید باور می کردی
تا کی می خواهی اسیر نشانه های دروغین این افسانه باشی؟
خیلی ساده ای!
چگونه می خواهی خود را پیدا کنی؟
معلوم نیست پایان این بازی به کدام راه کشیده خواهد شد!
آنها خودخواه تر از آن هستند که فکر تو باشند.
با این شیوه به جایی نمی رسی.
یا خود نابود می شوی یا زندگی ات.
پس دوباره آغاز کن،
بهار را
عشق را
محبت را
بارش را
شاید مجبور باشی هنرپیشگی ات را تکرار کنی.
شاید در قالب فیلمنامه زندگی کنی کمی آرامش پیدا کنی.
نمی دانم جنسش از چیست
ولی هرچه هست فارغ از دغدغه هاست
تمام کن این تراژدی دهشتناک را
که پایان خوشی در آن نمی بینم...
ای شریعت جاری در قرون و اعصار
ای رسالت عظیم رحمة للعالمین
صدای برآمده از تو را خاموش کردند،
بر پیکرت زخم ها آوردند،
تن رنجورت را در خاک کرند و روحت را به یغما بردند:
از تو تنها جامه ی پشمینی را نگاه داشتند که آن را نیز وارونه به تن کردند.
اما زخم های تو روزی سر، باز می کند و خونی تازه از آن می جوشد.
و آن نور، نوری که طنین صدای تو در آن محو می شد به قیام موعود متجلی می شود
قیامی که ما منتظران با بذل جان خویش بستر آن را می سازیم.
چون تو اسرافیل وقتی راست خیز رستخیزی ساز پیش از رستخیز
...
میلاد منجی عالم بشریت برتمام دوستداران و منتظران آن حضرت مبارک باد.
با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند،
از حسود دوری کنم چون اگر تمام دنیا را هم به او تقدیم کنم از من بیزار خواهد بود،
تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.
|
|